تبليغاتX
 با عشق

تو نقاشی سالها دور من هستی

به دیوار هستی ام

یادت هست؟

نجوای عاشقانه من و تندیس ات

من از زهدان تاریکی

تو از زهدان نور آمدی

پارو زنان و آرام

سالهای خشک و نگاه خسته آسمان را

پشت سرگذاشتم

انبوه قدمهای عابران چه زرد کرده بود

سبزی روحم را

و من در انتظار بارانی که یاریم دهد

هرگز چنین سبز نبوده ام

اشاره انگشت خدا را دیدم

که به طرف ما نشانه رفته است

و اکنون چه سبزم من


 

نوشته شده توسط آریا دانا در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 ساعت 9:41 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


دعا

خداوندا ، مرا وسیله صلح خویش قرارده آنجا که کینه است ، بادا که عشق آورم آنجا که تقصیر است ، بادا که بخشایش آورم آنجا که تفرقه است ، بادا که یگانگی آورم آنجا که خطا است ، بادا که راستی آورم آنجا که شک است ، بادا که ایمان آورم آنجا که نا امیدی است ، بادا که امید آورم آنجا که که ظلمت است ، بادا که نور آورم آنجا که غمناکی است ، بادا شادمانی آورم خداوندا بادا که بیشتر در پی تسلی دادن باشم تا تسلی یافتن !!! در پی فهمیدن باشم تا فهمیده شدن !!! در پی دوست داشتن باشم تا دوست داشته شدن !!! چــه : با فراموشی خویشتن است که خویشتن را باز می یابیم


 

نوشته شده توسط آریا دانا در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 ساعت 2:13 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


نقل از دکتر شریعتی

عمیقترین و بهترین تعریف از عشق این است كه : عشق زاییده تنهایی است....

 و تنهایی نیز زاییده عشق است...

تنهایی بدین معنا نیست كه یك فرد بیكس باشد ....

كسی در پیرامونش نباشد!

 اگر كسی پیوندی ، كششی ، انتظاری و نیاز پیوستگی و اتصالی در درونش نداشته باشد تنها نیست! برعكس كسی كه چنین چنین اتصالی را در درونش احساس میكند...

 و بعد احساس میكند كه از او جدا افتاده،بریده شده و تنها مانده است ؛ در انبوه جمعیت نیز تنهاست


 

نوشته شده توسط آریا دانا در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 ساعت 2:11 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


دهل

يک بار شنيدمت صدايي چون باد

انديشه من مثال برگي افتاد

از خويش گذشتم اما ديدم

نقشي ز تو در ديده و جانم افتاد

پرسيد دلم ز عقل ناقص  تا کي

بر خويش کني رويت رويش تا کي

خنديد چو تندري ز روحم جانم

بايد که به راه ديدنش ماني هي

گفتي ز همه خلق جهان نيک تري

اندر دل تو از اين زمان نيشتري

خورده ست به ناکامي و اما گويم

تو خويش ز خويشتن همي نيکتري

گيرم که مرا ز خود براني هر بار

چون ساز دهل مرا بکوبي تکرار

هر بار زنی زمن برآيد آهنگ

صد بوسه به دستي که مرا زد بسيار

 


 

نوشته شده توسط آریا دانا در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 ساعت 1:16 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


محض

ناديده به چشم جان و ديده به وجود

چون قصه اي از هستي ما از بر بود

 

در ديدهء من از پس تنهايي محض

آمد چو گلي که هوش من را بربود

 

انديشه نمودمي که گويم يا نه

هر راز نهان  که در دلم بود بسي
 

افتاده بشد دلم به يک موج بزرگ

شالوده گلي به دور از خار و خصي

 

پيداست ز من که بيخودانه در خويش

چونان غريق به دست و پا افتادم

 

 در بحر وجود يکسره بي جوشش

در ديدهء  ناديدهء او بي نامم 

 

 از خويش به خويش تا نهايت با شوق

فرياد زنم به صورتي نا ديده 

 

 کاين راز جهان ز هستي او در چيست

پاسخ به دلم کنون شنو او ديده

 

 پس نيک بخود گذر نمودمي تا که شود

آن يار که بايدش به اين چاره  حضور

 

 از نيک و بد جهان مرا ميپرسد

اينگونه به زندگي زنم شوق حضور


 

نوشته شده توسط آریا دانا در جمعه بیستم شهریور 1388 ساعت 2:11 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


خیال

تا جهان بادا به چشم نرگس مستت نباش....

 

تو مٌکدر چون که جانانت  سر خوش است....

 

مهر گردون از بد اين روزگار گاهي شود....

 

زخم ها به ميشود دوران رفته خود خوش است

 

 

اي سپهر آسمان را ديده اي گاهي به شور....

 

شاخهء بشکسته را مرحم نمودي با عبور....

 

اين زمان بادا بهاران در دلت....

 

زندگي کن لحظه ها را بي غرور

 

 

ما به راه عاشقي پيوستته داريم بس قدم....

 

توسن ابر خيال ما و من چون ميرود....

 

لحظه اي بر دست نامردم جفا ها ميخورد....

 

هان که شلاقي زدند بس روحمان چون ميرود

 

 

فاش ميگويم که اين دور و زمان پر مدعيست....

 

آنکه يکسر با دل ما سر کند چون گوهر ست....

 

گر شناسد جان ما همره شود....

 

ور که نشناسد همان به مه شود


 

نوشته شده توسط آریا دانا در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 ساعت 1:57 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


معصیت

بر سرم غوغای دیگر تند ست

 

سر من با تو چو راز دیگریست

 

مهر جاویدان هستی تا ابد

 

بنگری از دیدهء تو کهتری ست

 

آشیان مرغ جانم با تو مست

 

سبزی این جان روان چون جوی هست

 

رگ به رگ خون تو در خون من است

 

شوق دیدارت پر و بالم  ببست

 

در سفر اندیشه هایم بیشتر

 

در نگاه دشت ها میدیدمت

 

چون نگاه آفتابی بس بی رغیب

 

با حضور روح و جانم دیدمت

 

چون که یارای گلستان نیست گاه

 

میزند پاییز چون گامش دمی

 

بر دلم عطر  تو  و  مهرت چو نور

 

باز هم من با تو مان .ِمرهمی

 


 

نوشته شده توسط آریا دانا در شنبه چهاردهم شهریور 1388 ساعت 9:59 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


یاوه

 نشان از کنايت کنند رند شو ..

نماز شبم را دعايي کنند

هزاران به شيخ و ورع کم نکرد

..کسيکه دلم رابه جايي کند

نهان کي شود دل ز چشم دلي..

دلي کز شدايد صدايي کند

همه جمله ها خود نشان از دليست..

که شب تا سحر ورد هايي کند

برو سر خود بازگير کاين همه....

به عشق و صفاييکه کجايي کند

غرور مرا چشم ايينه ديد..

شکستش به يک جلوه مايي کند

فزون کس کجا ميکند بر حضور..

که دستي به روحم شجايي کند

عبور مرا زندگاني بديد...

غریبانه جانم وفايي کند


 

نوشته شده توسط آریا دانا در سه شنبه دهم شهریور 1388 ساعت 2:51 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


عیننا" نقل قول

یک روز زندگی

 

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگی نكرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.

پريشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد.

به پر و پای فرشته ‌و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها يك روز ديگر باقی است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگی كن."

لا به لای هق هقش گفت: "اما با يك روز.... با يك روز چه كار می توان كرد؟ ..."

خدا گفت: "آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويی هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمی‌يابد هزار سال هم به كارش نمی‌آيد"، آنگاه سهم يك روز زندگی را در دستانش ريخت و گفت: "حالا برو و یک روز زندگی كن."

او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش مي‌درخشيد، اما می‌ترسيد حركت كند، می‌ترسيد راه برود، می‌ترسيد زندگی از لا به لای انگشتانش بريزد، قدری ايستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردايی ندارم، نگه داشتن اين زندگی چه فايده‌ای دارد؟ بگذارد اين مشت زندگی را مصرف كنم."

آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگی را به سر و رويش پاشيد، زندگی را نوشيد و زندگی را بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد می‌تواند تا ته دنيا بدود، می تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشيد بگذارد، می تواند ....

او در آن يك روز آسمانخراشی بنا نكرد، زمينی را مالك نشد، مقامی را به دست نياورد، اما ....

اما در همان يك روز دست بر پوست درختی كشيد، روی چمن خوابيد، كفش دوزدكی را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايی كه او را نمی‌شناختند، سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان يك روز آشتی كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.

او در همان يك روز زندگی كرد.

فردای آن روز فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، كسی كه هزار سال زيست!"

زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن می اندیشیم، اما آنچه که بیشتر اهمیت دارد، عرض یا چگونگی آن است..

امروز را از دست ندهید، آیا ضمانتی برای طلوع خورشید فردا وجود دارد!؟

یادمان باشد که خروس که نباشد فردا صبح نخواهد شد؟


 

نوشته شده توسط آریا دانا در سه شنبه دهم شهریور 1388 ساعت 1:27 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


آفتاب سفر

آفتاب این سفر سر زد ز دور

 

                            می کند هر دم مرا از خانه دور

 

چشم جانم بسته تر کی چون کنم

 

                        تارهایی هست نجوایی حضور

 

لحن و آب و اشک چشم ماه شد

 

                       نیست جز یادی ز یارم بی غرور

 

وای از این آسمان تا بر زمین

 

                               چند گاهی میتوانیدم عبور

 

از ورای کوه ها.جنگل .چه دشت

 

                      با همه تن بگذرم بی شر و شور

 

جای چون ماند مرا نقشی ز عشق

 

                        آرزوهایم همه رنگ ست و صور

 

معدن هستی .من و ما هر زمان

 

                           ملتهب اوقات من  سرشار نور

 

آه ای والاتر از من .کائنات

 

                              یکسره در خدمتم گردیده مور

 

میروم در اوج با بالی ز عشق

 

                                 آفتاب این سفر سر زد ز دور


 

نوشته شده توسط آریا دانا در دوشنبه نهم شهریور 1388 ساعت 11:30 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


به ز من

گر دلت از من مکدر گشته است...

 

چون نگاهم جمله بر در مانده است...

 

گر به دشنامي مرا يادم کني...

 

لحظه هایم بي تو در غم مانده است...

 

بنگري آري مرا چون تکه سنگ...

 

مانده ام بر عشق ديدارت چه لنگ...

 

رحم کن آخر مرا اي به ز من...

 

سينه ام بنگر ز دوري گشته تنگ...

 

سخت بر من چون بگيري بي سبب...

 

عارض آ ن روي  ماهت کي شود...

 

اين دو چشم من ببارد همچو ابر...

 

آسمان سينه کي آبي شود..؟


 

نوشته شده توسط آریا دانا در دوشنبه نهم شهریور 1388 ساعت 10:43 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


نذر

خواستگاه بودنم را

در نگاهی یک شبی

میزنم آری گره

                    تا اینکه گردد هم روا

نذرهای زندگی

                در کوچه های لحظه ها

هم ادا شاید

تا زداید عشق از روحم

             درد های لحظه های تلخ را

 

 ــ ژاله و نیلوفر اینجا

        آرزوشان بوندنست

سر به مٌهر معبد هستی نهم

عشق معنایی ز نور و سودنست


 

نوشته شده توسط آریا دانا در یکشنبه یکم شهریور 1388 ساعت 5:59 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


نما

استادی هم از سر لطف که چی مینویسی بر این صفحات از سر صدقهء فناوری...فرمود : گاه مینویسی به زیبایی و گاه بی محتوی و نثر خوبی داری....!!!!!

راستش من نمی پسندم برای دیگران تعیین تکلیف کنم و یا اینکه انتقادی

کنم که خوشایند نباشد برای نویسنده خواه بجا و خواه نا بجا ؛ چرا که نه در

آن حال و هوای نویسنده بوده ام و نه درکی از ان حسی که برای بیانش

واژه ها را اجیر کرده است..آنچه درک میکنم می نویسم . حالاگر زبان بیانم

الکن باشد و یا مذاق بزرگان را خوش نیاید چه تفاوت دارد که آفتاب را به هر

رنگی به کلک خیال خویش رنگ آمیزی کنیم در حالیکه میدانیم نور بسیط و

گرمابخش و حیات بخش آفتاب ترکیبی ست از هفت رنگ که ما آن را سپید

می بینیم .....

حال هر که گو خواهد بیا و دستینه ای به رسمی بجای

گذارد و خواه چون حبابی بر شط این واژه ها گامی و

عبوری داشته باشد


 

نوشته شده توسط آریا دانا در یکشنبه یکم شهریور 1388 ساعت 5:44 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


مغروق

 آخر شکوفه می کند جانم ز عطر ناب عشق

با خندهء جادوی خود با راز چون آفتاب عشق

گل داده می گردد همی  کوه وجودم زین سبب

بر صخره های جان من نقشی هم از میناب عشق

پیچیده عطر سیب جان اندر مشامم هر شبی 

بر هفت آسمان زندگی نوری هم از مهتاب عشق

روحم کبوتر می شود پرواز را یاد آورد؟!

خواهد شدن بیرون ز خود مغروق درگرداب عشق

 


 

نوشته شده توسط آریا دانا در یکشنبه یکم شهریور 1388 ساعت 4:56 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


غروب آدینه

 غروب امروز هم مثل غروبهای دیگه از راه رسید ...اما ؛

هرکسی از غروب درهر جایی با توجه به سن و حال و هوایی که در

اون قرار گرفته و براش معنایی داره در ذهنش داره تفسیری و یا

چیزی را تداعی میکنه .

یکی از خاطراتی که داشته باعزیز یا عزیزانش . یکی از اخرین

دیدار.یکی از اخرین شکست .یکی از پایان یک راه. یکی از شروع یک

زندگی . یکی از تولد یکی از مرگ.

همه و همه شروع و اختتامی دارند دراین حیات زمینی و قسمی به

شیرینی و بعضی به تلخی و تعدادی هم به انتظار شیرین فکر

میکنند .

نمیدونم تاحالادقت کردین و متوجه شدین که عصرهای آدینه چقدر

گاهی دلگیر میشه علی الخصوص اگه همنوا و همسرایی و جمعی

را در کنار خودتون نداشته باشید اگرچه توی اون حال و هوا هم این

موضوع صدق میکنه .

من غروب خورشید را چندین بار از بالاترین قله این سرزمین مهر

یعنی دماوند ؛ توی عمق کویر جایی به اسم ریگ جن ؛ توی عمق

جنگل گلستان که خیلی ها توی اون  گم شدند ؛ و در کناره های

سواحل دریای خزر و آبهای گرم خلیج فارس ؛ توی غربت شهرهای 

کشورهای دیگه دیدم و تنها چیز یکه  میتونم بگم اینه که همه جا این

حس عجیب دلتنگی و خاطره ها را داشتم و برای من یادآور دوران

حیات پدرم و لحظه هایی که بااو داشتم و اون زمانی که برای دفاع

از خاک میهن عزیزم در غربی ترین مرزها را برایم زنده میکنه و آرزو

میکنم که همیشه این جمعه ها برای هرکسی خاطرهه ای شیرین

و خوب را داشته باشه و بدور از غم و تکدر خاطر و دلتنگی باشه

برای هرکسی از هر قوم وملیت و دین  آرزویی بدون مرزهای

جغرافیای برای همه انسانها از شمال تا جنوب و از شرق تا غرب

این کره خاکی تا نهایت کائنات اما ؛

روزهای جمعه خوبه سری بخودمون بزنیم..سری به اینده مون بزنیم

با دیدار از عزیزانمون مثل والدین و خواهر و برادر و انانی که ما باانها

بواسطه سببی ارتبطی داریم و انها به لحاظ کدورت سن توان

جابجاییو رفت و آمدندارند چون ماهم یه روزی مث اونا پیر میشیم و

توی کوچه باغ کهولت سن به انتظار اینکه کسی بیاد و حلقه به در

بزنه و شادمانه و با شور و حال سرشار از خرسندی بشیم که هنوز

دوستمان دارند و فراموش نشدیم این یعنی سری بخودمون بزنیم

برای آینده خودمون و هیچ تفاوتی نداره که دارای چه تیپ رتبه و

طبقه ای شدیم و هستیم چون وقتی به پیری میرسیم وقت درو

کردن همهء آن چیزهایی ست که بواسطهء اونا یا تنها می مونیم و

یااینکه بسیاریم .

 

 

بودن و ماندن به هر آدینه دارد بس پیام

 هان که ما از روزگار روزی مجزا می شویم

از عزیزان در هوای سرخوشی یادی کنیم

می رسد روزی که ما هم  مهر افزا می شویم  <آریا>

 


 

نوشته شده توسط آریا دانا در جمعه بیست و سوم مرداد 1388 ساعت 8:49 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


دو گام

گام اول ؛

اوفتادم در غم مهر رٌخت

 

گام دوم ؛

بر فشانم جان رضایت می دهی ...؟!


 

نوشته شده توسط آریا دانا در جمعه بیست و سوم مرداد 1388 ساعت 7:58 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


مسیح

.....شاهواره لحظه هاي ما و من را ياد کن

 

هر زمان دستي بزن عشرتگري آغاز کن....

 

....اي مسیح زندگانی یک شبی با یک ندا

 

دردل ما  سرخوشي را با دمت همساز کن....


 

نوشته شده توسط آریا دانا در جمعه بیست و سوم مرداد 1388 ساعت 7:54 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


شایدش

 آسمان با من تقلا میکند

 

چشم من لختی درنگ

 

                              شایدش باران ز یاری شد فرو

 

کاش تا آنسوی بودن می شدم

 

دست من آرام تر بر زولف دل

 

                            عشق را در لحظه های دل بجو

 


 

نوشته شده توسط آریا دانا در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 ساعت 4:32 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


نباشد

یه عمری منتظر موندن برای

همون که دوستش دارم هدر شد

و غافل بودم از اینکه دل من

خودش در جستجوی خود هدر شد

 

گمش کردم یه شب تو راه بودن

مث شب تاب تو باغ حضورش

خدایا عشق یعنی بی صدایی

دمادم مست از شوق وجودش

 

حضور کی و شوق کی به جز عشق

هنوزم چشم من سو زند سو

آخه عشقو نمیشه ساده خط زد

از این پیشانی و ایوان ابرو

 

همه عشق و همه عشق و همه عشق

تبلور چون کند در صورت و روح

چه فرقش میکنه آدم و یا حرف

شناسد حدیث عشق را کوه

 

حریم عشق یعنی دل سپاری

کسی باشد چه بهتر .یا نباشد

دل عاشق همیشه مست بادا

زمینی گرچه معشوقی نباشد

 

دلم تنها برای عشق سوزد

دلم تنها برای عشق گیرد

دلم تنهای برای زندگانی

فقط در منتهای عشق میرد


 

نوشته شده توسط آریا دانا در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 ساعت 12:2 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


پریوش

به دشت و کوه و جنگل و کویر تشنه بی صدا

 

به سحر بامداد جان که می کند جهان ندا

 

به خنده های کودکی که تازه می کند سخن

 

به غنچه های وحشی شکفته در دل چمن

 

به آرزوی زندگی که در من و تو جاری است

 

به عطر دلفزای گل که از گلایه عاری است

 

به جذبه های بیصدا درون لحظه ای روح

 

به کرنشی که میکند سکوت بیصدای کوه

 

به رنگ خنده های آب که اشک عاشقانه است

 

به سبزی گیاه و برگ که شوق بی نشانه است

 

به کوچه باغ هر حضور که یادمان شوق ماست

 

نگاه منتظر به در سرود سبز شوق ماست

 

عبور تند لحظه ها که باز گشت نمی کنند

 

و ضبط این حیات را نموده رو نمی کنند

 

بیا به مهر عاشقی به سینه زیر و بر شویم

 

به کائنات زندگی هماره مستتر شویم

 

به دشت شوق زندگی پریوش جهان شویم 

 

به آسمان عشق و شور سمندر نهان شویم 


 

نوشته شده توسط آریا دانا در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 ساعت 11:3 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


آسمان زیستن

ساده تر از نام گل

 

سرخ تر ازهر غروب

 

و صبور انه تر از چشمهء جوشان در کوه

 

که برای بودن ؛ متولد می شود هر لحظه ای

 

رنگین تر از آلاله های واژه گون هر بهار

 

و معطر ز همه شکوفه های گیلاس و سیب .

 

و رساتر ز ثنای سروهایی که سر به آسمان می سایند

 

و رمزآلود تر از سکوت سنگهای کف رود

 

من خویشتن را به تفرجگاه هستی می کشم

 

مسخ در آنچه که با دیده جانم پیداست

 

و همه مدهوش از رنگ حیاتی رازآلود

 

آنجا که از ورای کوه و دشت و این مارهای پیچنده سیاه

 

و چه خواب آلوده سحر گاه که ردی مانده ست

 

روی این خاک که سر منشاء هستی ساز ست

 

باز هم سایه ای ماسیده به رنگ رؤیا

 

که نهان از من و ما رنگ جهان می بازد

 

چشمان سبز زندگی ست

 

اینک پریوش بودن این خویشتن در آسمان

 

مبهوت من . مبهوت من. مبهوت من از درک این راز حضور


 

نوشته شده توسط آریا دانا در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 ساعت 9:36 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


زودتر ميرود از ياد کلام بشري...

 

که به روي يخ احساس نگارش سازد...

 

حادثه مرثيهء بودن اين روح و دلست...

 

منتظرمانده که از نقش نگارش سازد....


 

نوشته شده توسط آریا دانا در سه شنبه بیستم مرداد 1388 ساعت 10:47 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


بید چل ساله

لای این دفر عمر من و ما...

 

پیش پیدایش ابر و مه و ماه

 

و به آوای همان سیر سیرک کاینجا نیست

 

و نوای همان قمری که دیگر پر نمیزند

 

و ژاله ای که کنون دست نایافته تر شده است

 

و صدای بلبلی که دگر نیمه شبش گم شده است

 

وای باز هم دل تنهایی من...

 

مثل هاوین شده است....

 

همه معنای ز رفتن.رفتن.

 

همه تعبیر نشاندن . گشتن

 

وای باز هم آتش.وای بازم سوختن

 

و لب تف زدهء احساسم

 

که سر بوته یاس شب بو

 

تک و تنها شده است

 

ماه هم گاهی در این چشم سیاه

 

چه معما ز دل ما شده است

 

اطلسی با یاس شب نیز هم

 

رازقی با سرو خوش بالا همی

 

گیسوی این بید چل ساله دگر

 

اندک اندک می شود رنگین غبار

 

مثل ابر در بهار...

 

یا به رنگ برف های قله ها

 

رنگ مهراوه گی جان من است

 

رنگ ایام رهایی تا اوج

 

رنگ جا ماندن از مهد وجود

 

رنگ این جا.این.ما

 

رنگ هستی زیباست

 

تو چه رنگی هستی

 

تو کدامین هستی

 

تو بجا مانده ز مهد کهنی؟

 

تو رها از من و مایی اینک؟

 

تو کجایی .ما کجاییم.من کجام

 

 ............................

 ................................................


 

نوشته شده توسط آریا دانا در سه شنبه بیستم مرداد 1388 ساعت 0:7 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


وای

وای من از این زمان

وای ام از این روزگار

وای ام از این دم که رفت

وای ام ازاین دم که نیست

وای من .وای های وای من


 

نوشته شده توسط آریا دانا در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 ساعت 11:33 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


ندایا

چند وقتیه میخوام در مورد زمزمه هایی که گوش دل و روحم  می شنوم و انگار کسی داره رازهایی از آفرینش را برام بازگو میکنه و یه حرفای میزنه که ازخردسالی تا به امروز به تواتر می شنوم والان فکر میکنم اگه در دورهء کودکی شروع به بیانش میکردم حتما" سر و کارم را مینداختن با دکترین و مشاورین روانشناسی کودک و امثالهم که امروزه شدیدا مورد نیاز جامعه جهانیه و تنها کشور ماست که اکثریت به اتفاقمان سالم هستیم و بی نیاز به این علم در این دورهء مدرنیسم و ماشینیسم!!!مورد حجمه حضرات دانای علم فوق الذکر قرار می گرفتم و چه مصیبتیه وقتی ما انسانها از درک موضوعی با قرار دادنش در یک چهارچوب علمی و تجربی عاجز می مونیم چاره جز این نمی بینیم که یه انگی درست درمون علمی و یا عامیانه به بیان کننده اش بزنیم برای رد کردن بزنیم . توی این ۴ دهه و اندی که  خدا به مهر و لطفش به من تحفه داده بی منت ؛ چندین بار شنیدم این ندا را . یه وقتایی آنقدر بلند و رسا شنیدم که بخودم لرزیدم و نمیدونم از شدت شوق لرزیدم یا از شدت بهت و حیرت . وای چقدر زیباست وقتی با اونمن صادق و شفاف خودمون که بنوعی خدای درونمانهست به خلوت میشینیم و به شهود و کشف هایی ناب میرسیم که هیچ زبانی گویای اون نمیتونه باشه و در هیچ کتابی مکررا با یک متد دریافتی متعارف نیست.

میدونم برای شما هم چینی احوالی پیش اومده و یا بهش بها دادید و یا اینکه از کنارش بیخودانه گذشتید...شما چی؟ایا چنین تجربه ای داشتید..مثلا تجربه ای سخت برای رسیدن به یک همنوایی غیر مترقبه..


 

نوشته شده توسط آریا دانا در جمعه شانزدهم مرداد 1388 ساعت 3:18 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


نادیده عشق

وقتی تکیه به شانهء نادیده میزنیم

در سینه نقشی به  تاتار میزنیم

وقتی درون خویش چنان مرغ محتضر

چنگی به هستی خود . آواز میزنیم

 

وقتی کنار حوصله با چشم روح خویش

حرفی ز جنس بهاران به دل بگشت

سودای سبزی و بودن بدون رنگ

گلواژه های عشق را به ندایی ثمر بگشت

 

ای در صدای من و ما به سحر خویش

در من طنیده ز ازل طرح لایقی

با صورتک های زمینی به رنگ و آب

در ما زده نقش رخ عشق و عاشقی

 

بهتر که  هیچ مگویم که این مطاع

هر کس توان خریداری اش مباد

آنجا که دیده  فرو می شود به اشک

معشوق و عشق به عاشق دلش بداد

 

بس مدعی که زعشق از سر نیاز

رنگ تعلق و سودن همی زده ست

پنهان نموده صورت خود را به رنگ و بو

چون صورتش چو رخ عاشقان زده ست 

 

هر کس به درک خویش برد از هست بهره ای

چند از کسان به رنگ مال و ظواهر نظر کنند

غافل از اینکه دولت عشق است جاودان

هر کس که عشق را به نظر کیمیا کند

 

با حضرت عشق هر که شود همره حضور

هرگز نیاز او نشود رنگ و نام . بندگی

خوش آن دلان فقیر از نقوش و رنگ

چشمان عاشقشان را نزند برق زندگی

 

جاوید باد آنکه دلش زنده می شود

هر صبح و شام به دم عشق و عاشقی

با سیرت درون خود عاشق همآره اند 

در کوچه باغهای پر از راز عاشقی


 

نوشته شده توسط آریا دانا در جمعه شانزدهم مرداد 1388 ساعت 1:38 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


فصل مشترک

راه های آسمان باز است

 

و شب های تابستانی با طعم انگور و سیب

 

راه های آسمان باز است

 

و این لحظه های تنهایی و فکر به معشوق

 

راه های آسمان باز است

 

و این تیک تاک های ساعت عمر زمینی

 

راه های آسمان باز است

 

و این هول زدن ها برای آنکه یا بیشتر یا کمتر از اشیاء

 

راه های آسمان باز است

 

برای جبران محبتی که باید می نمودیم و ننمودیم حداقل بخود

 

راه های آسمان باز است

 

برای پروازی همیشگی بسوی رسیدن به کمال

 

راه های آسمان باز است

 

برای اینکه دریابیم که زندگی

 

مفهوم اصیل عشق است ؛

 

 عشقی که اساس حیات است

 

و بی عشق چه وجود خواهد داشت

 

عاشق باشیم و معشوق

 

معشوق باشیم و عاشق

 

بدور از این همه رنگ های تعلق کذب

 

دولت عشق را دریابیم


 

نوشته شده توسط آریا دانا در پنجشنبه هشتم مرداد 1388 ساعت 3:11 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


صحف _ زبور

در آغاز هیچ نبود،

کلمه بود و آن کلمه خدا بود.

و کلمه، بی زبانی که بخواندش،

 و بی اندیشه ای که بداندش،

 چگونه می تواند بود؟

و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود،

و با نبودن، چگونه می توان بودن؟

 و خدا بود و، با او، عدم،و عدم گوش نداشت

... و حرفهایی هست برای نگفتن!

 در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود.

 و کلمه، بی زبانی که بخواندش،

 و بی اندیشه ای که بداندش، چگونه می تواند بود؟

 و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود،

 و با نبودن، چگونه می توان بودن؟

و خدا بود و، با او، عدم، و عدم گوش نداشت،

حرفهایی هست برای گفتن،

 که اگر گوشی نبود، نمی گوییم،

 و حرفهایی هست برای نگفتن،

 حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند.

 حرفهایی شگفت، زیبا و اهورایی همین هایند،

 و سرمایه ماورایی هرکسی به اندازه حرفهایی است که برای

گفتن و نگفتن دارد،

حرفهای بی تاب و طاقت فرسا،

که همچون زبانه های بیقرار آتشند،

 و کلماتش، هریک، انفجاری را به بند کشیده اند،

 کلماتی که پاره های بودن آدمی اند...

 اینان هماره در جستجوی مخاطب خویشند،

 اگر یافتند، یافته می شوند..

من با بطالت مصلحت جویانه زهرآلود عافیت طلبانهء اجداد و هم

کیشان و همنوعانم بیعت نمی کنم هرگز .


 

نوشته شده توسط آریا دانا در پنجشنبه هشتم مرداد 1388 ساعت 2:51 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


الان چه وقتیه.....؟؟؟؟؟

الان میشه کی ؟

نیمه شب؟

 .........بامداد؟

.............طلوع ؟

..................ظهر؟

...................عصر؟

....................غروب؟

.........................شب؟

ـ و باز...

...نیمه شب !!!

و  این دورتکرار میشه...چه تفاوت داره وقتی این لحظه ها را نتونی ازش

هوده ای داشته باشی..؟

چه فرق میان این همه ساعت و ثانیه و دقیقه؟چه فرق میان روز و هفته و

ماه..؟و چه تمبایزی بین ماه و سال و فصول؟

مصیبت اینجاست که ما انسانهای بنی بشر که به نیابت از خداوند بر این زمین

فرود اومدیم ؛البته بعد از مابهتران چون اونا توی آتش بودندو از جنس آتش و تا

زمین سرد شد؛ با یه اشتباه لُبّی انسانی به نام آدم که اگه آدم بود گول حواّ

را نمیخورد؛ الانم برا ی خودمون کسی نبودیم ، هنوز هم نمیخوایم بفهمیم

که زمان برای ما معنایی انگونه نداره و بعبارتی زمان مفهوم لحظاتی ست که

به خودمون و دیگران سخت میگیریم و به روح و وجود و حیات حیوانی و نباتی

همدیگه فشار نامتعارف میاریم؛در حالیکه وقتی بخوشی و درک متقابل و

دیگر دوستی و امثالهم و یا انتقال علم و آگاهی و تجربه از هر نوع که با هم

وقت میگذاریم ؛متوجه گذر زمانی که خودمون بعنوان یک کشف که در

ساعت مخترع شده توسط انسان مثل خودمون تجسم یافته نمیشیم..!

اگه کلاهمونو پیش خودمو ن قاضی کنیم ، در میابیم که ای بابا  ما چقدر کم

مایه هستیم و حواسمون نیست که حتی این زمانی را هم که ما تعیین و

تعریف کردیم هم ناقصه چرا..؟

چون هنوز نمیدونیم دقیقا"یک انسان در چه ساعتی پای به دنیا میزاره و یا

کی با توجه به میزان حساب عمر از پیش تعیین شده خداوندی اش به منبعی

که از آن اومده بازمیگرده..خب فایده این ساعت و سال و فصل کجاست؟

 

نمیدونم یه روزی یه شعری خوندم به این مضمون:

 زندگی کردن من مردن تدریجی بود.هرچه جان کند تنم عمر حسابش کردند.

با این شعر میشه خب فهمیدکه سراینده لحظاتی را که سختی کشیده و زیر

بار مصایب بوده را عمر حساب کرده ، در اینصورت بقیه اش را باید چه نامید؟ 

 

وقتی ما برای ارتباط با هستی و عناصر آن اعم از انسان و حیولن و نبات و

جامد و گاز و هر آنچه که از ۴ عنصر آب و آتش و باد و خاک با استفاده از

فیزیک و شیمی و ریاضیات بوجوداومده سعی میکنیم برای بهتر دانستن و

بهتر شدن و به سازی و بعبارتی حرکت از نقص بسوی تکامل(چون انسان

کامل نداریم) میتونیم بگیم زمان بی معنا میشه و متوجه گذشت همین

ساعت دست ساز بشر هم نمیشیم و فقط میتونیم خورشیدی و ماهی

تعیین زمان کنیم.

و بهترین متوجه نشدن و حذف زمان  لحظه هایی ست که با عزیزی با هر نوع

نسبت و سبب و جنسیتی همنشین هستیم..حتی موقع راز و نیاز با خدای

درونمان چه توی کلیسا و چه کنیسه و چه آتشکده و چه مسجد و چه معبد و

محراب دل در حال گفتمان با هر زبانی و خالی هستیم.

یکی نیمه شب بیداره برای راز و نیاز.یکی برای یک کشف علمی.یکی برای

یه کار دیگه و الخ اما نتیجه همگی یه چیز میتونه باشه و اون چیزی نیست

جز لذت اما برای هرکدام معنایی متفاوت داره و فهومی متغیر با توجه به

سطح دانش و برداشت .یکی هم مثل من که نه عقل درست درمونی داره و

نه خرد با کفایتی و نه سر سوزن شعوری و نه عقلی که بتونه بفهمه دو دو

تا همیشه میشه چهارتا اما نه همیشه بصورت مستقیم بلکه با خاصیت

بخش پذیری میتونه همیشه با در نظر گرفتن ریز کردن هر چه بیشتر این دو تا

دو شاید جواب های بهتری را رفع نقص بدست آورد.

من که از خودم نا امید شدم البته توی دلم خیلی به اون خدای واجب الوجود

اعتقاددارم و آخرش فهمیدم که خدا همهء مارو سرکار گذاشته که بفهمیم که

به اندازه خدا نمی فهمیم اگرچه اینو ملائکه هم میدونند که ما چقدر ضایع

کردیم این لحظه های وجودین را برا ی درک ساختار هستی..

توچی...تو نظرت چیه ؟

 

تا زمانی هست دریاب از همه مهر و حضور

                       

                                چون روی زینجا دگر کی میرسی در عشق و شور

 

زندگی معنای بودن تا نهایت های توست

  

                                              زندگی یعنی چشیدن بی صدا از شط نور

                                                                                                 (آریا)


 

نوشته شده توسط آریا دانا در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 ساعت 4:59 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


تنها

تنها

 

گرچه آيين جهان بودن و تنهايي نيست

 

 

ليک تنها به جهان آمده.تنها برويم


 

نوشته شده توسط آریا دانا در سه شنبه سی ام تیر 1388 ساعت 4:41 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting